تبليغاتX
معلمی شاید کمی متفاوت

معلمی شاید کمی متفاوت

 

اين روزا براي موندن ...

واسه عاشقانه خوندن

 ديگه هيچ حرفي نداريم

يا اگه داريم ...

 چه بهتر كه به لبهامون نياريم

..............................

اين اهنگ حميرا منو به آسمون  ميبره

به اوج

.............................
نا خوداگاه ياد يكي  از حرفهاي رها  مي افتم  كه نوشته بود  فردين بازي درنيار!!!!

گاهي وقت ها چقدر ماجراهاي زندگي شبيه فيلم  ميشه

يا شايدم گاهي  فيلم ها شبيه  زندگي  ما ادم ها ميشن!!!!!

...............................

الان حالم بهتره

رفتم امامزاده  يه نسيم سرد ه باحال  روحم رو نوازش داد ..خيلي روحيم عوض شد.

.........................................

يكي از شاگردها ي دوستم  بهش زنگ زد .بدجوري مخه دختره رو زده ...

 

صداي دختره رو ضبط كرده بود واسم پخش كرد .. خيلي معصوم بود .حرفاش نشون ميداد عاشقانه  اينو دوست داره  اما نميدونست با چه گرگي طرفه

خيلي حالم گرفته شد.گفتم اين كارو نكن مي بيني كه چقدر معصومه چقدر نجبيه  !!!

يه حرفي زد كه نتونستم جوابش رو بدم  ...

گفت :  امير دختر رو اگه  نكني !  مطمئن باش اون تو رو ميكنه ...

 

...........................

اين روزا به يه نتيجه رسيدم

براي زندگي به هيچ عنوان احساس  و عشق كافي نيست .

يك ذره عقل ... بله يك ذره عقل  واسه يه عمر زندگي كافيه...

 ..............................

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 8 بعد از ظهر  توسط امير  | 

 

بعضي وقتا كه ميام اينجا  ...ديگه لحظه هاييه كه به اخر خط ميرسم

اگه ننويسم ...ميدونم يه بلايي سر خودم ميارم

يه كم سبك ميشم ...راه نفسم باز ميشه

آره اينجا مي نويسم تا نفس بكشم

اما خودمونيم اين چوب خط ما كي پر ميشه ؟ واحد ما كي ميرسه ؟؟؟؟

اون وقتا ...خيلي وقت پيش ايستگاه واحد رو خيلي دوست داشتم .ميرفتم مينشستم روي  يه صندلي خالي و ساعتها به مردمي خيره ميشدم كه ميومدند   مي نشستند  و ميرفتند ..

حالا بعضي هاشون چند دقيقه بيشتر يا كمتر..

اما بالاخره ميرفتند...بعضيا تنها بعضي دست در دست عشقشون و بعضي با چند تا بچه ي قد ونيم قد ...

اما مهم اين بود كه  هيچ كس نميموند ...

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 5 بعد از ظهر  توسط امير  | 

خيلي برام جالبه

خيلي... خيلي... خيلي...

اين همه كتاب خوندم

آدم ديدم

درد دل شنيدم

سنگ صبور شدم...سنگ صبور شدم

تجربه كردم ...تجربه كردم ...تجربه كردم...تجربه كردم

اما آخرش هم نوبت به خودم كه رسيد ...موندم ...

اونجايي كه بايد تصميم بگيرم ...موندم

شب هاي  بدي دارم ...و روزهاي بدتر

دبشب خواب بودم ...خوابه خواب ...من كه هيچي نمي فهميدم ...دستي رو احساس كردم كه من رو تكون  ميداد......پاشو امير جان پاشو ...تو رو جان زهرا پاشو ...

خدايا خوابم يا بيدار ...

چي شده اميرم چرا ناله ميكني ؟ پاشو يه ليوان اب بخور ..برات يه قرآن آوردم  گذاشتم بالاي سرت

چي اومده به خوابت  گل قشنگم ...

حالم بده ...امروز اخرين روز كلاس بود ...تنها دلخوشي كه لحظه هايي من رو از خود ديوانه ام دور ميكرد ازم گرفته شد...

خودم احساس ميكنم  كه اين لحظه ها اين گونه نخواهد ماند ...

ديروز گفت : من باهاش طبيعي ميكنم هرچه بادا باد ...تو ميتوني طبيعي كني با ...؟

وا.............................ي وا.......................ي

به چيزي داره تنم رو ميخوره ...يه  يه چيزي داره ذره ذره آبم ميكنه ...

كاش اونايي كه كنارم بودند اين جوري تنهام نمي ذاشتن

من حريفش نميشم ...

خدايا لحظه هام ابريه ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 3 بعد از ظهر  توسط امير