تبليغاتX
معلمی شاید کمی متفاوت

معلمی شاید کمی متفاوت

حرف اول

خيلي راحت با كلمه ها بازي مي كنه
كلمه هايي كه معناي عظيمي دارند رو
ساده بكار ميبره.به راحتي خوردن يه ليوان آب
كاش منم ميتونستم...

خيلي آرومه
انقدر كه اين آرامشش منو به وحشت ميندازه
ميگه آروم باش همه چي درست ميشه
كاش منم ميتونستم...

ميدونه هيچ راهي نيست
براي رسيدن به هم
اما با خيال راحت ميره
به خاطر دلش حلقه ميخره
ميده به يكي !!
بهش ميگه همسرمي
به همين راحتي!!

كاش منم ميتونستم...

 

یه جایی خوندم!!

بدترین تجربه ای که آدمی کسب می کنه، اینه که همه ی تجارب رو قبلا همه کسب کردن و جزئی ترین و ریزترین حالات روحی و تجربیات بیرونی و درونی آدم، نه تنها منحصر به فرد نیست، بلکه هزاران هزار نفر در طول هزاران هزار سال احساسش کردن و لمسش کردن و هر چیزی که بهش فکر کنی، هر چقدر که دیوانه وار و دور از واقعیت باشه، قبلا به ذهن خیلی های دیگه رسیده.

 این تکرار بیهوده ی تاریخ و این تکرر " گونه ای از حیات که عمرش بیش از حد به درازا کشیده" * باعث می شه تا توهم هر نوع تغییر و تخیل هر نوع تفاوت با جماعت دور و بر خودت، یهو بعد از این همه سال تبدیل به چیزی شبیه پشم و البته با کاربردهای کمتر از پشم بشه!

 و اون وقته که می بینی، تو هم یکی از همین جماعتی ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 2 بعد از ظهر  توسط امير  | 

یه جایی خوندم

گریه ی نوزاد شیرین ترین و گریه ی مرد تلخ ترین گریه است.

و چه کسی می داند؟

 که در این فاصله اشک را چه پیش آمده ست که دم به دم تلخ تر می شود...

این روزها

فکر میکنم که

باید برم...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 1 بعد از ظهر  توسط امير  | 

در من شك لانه كرده بود
دستهاي تو چون چشمه اي به سوي من روانه شدند
و من تازه شدم
من يقين كردم
يقين را چون عروسكي در آغوش گرفتم
و در گهواره ي سالهاي نخستين ام به خواب رفتم
در دامانت كه گهواره ي روياهايم بود
و لبخند آن زماني به به لبهايم برگشت
با تنت براي تنم لالايي خواندي
چشمهاي  تو با من بود...
و من چشمانم را بستم
چرا كه دستهاي تو اطمينان بخش بود
در تاريكي چشمانت را جستم
در تاريكي چشمانت را يافتم
و شب ام پر ستاره شد...

تو را صدا كردم در تاريك ترين شبها
 دلم صدايت كرد
 و تو با طنين صدايم به سوي من آمدي
با دستهايت براي دستهايم اواز خواندي
براي چشم هايم با لبهايت
براي لبهايم با لبهايت
با تن ات براي تن ام آواز خواندي
من با چشم ها ولبهايت انس گرفتم
با تن ات انس گرفتم

چيزي در من فروكش كرد
چيزي در من شكفت
و...
من دوباره در گهواره ي كودكي خويش به خواب رفتم
و لبخند آن زماني ام را يافتم


 پ ن: کاش...

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 1 بعد از ظهر  توسط امير  | 

معلم پای تخته داد میزد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود
ولی آخر کلاسی ها لواشک بین خود تقسیم می کردند
و آن یک دیگری جوانان را ورق میزد
برای آنکه بیخود های و هو میکرد با آن شور بی پایان
تساوی های جبری را نشان می داد
خطی خوانا به روی تخته کز ظلمتی تاریک
غمگین تر بود
تساوی را چنین بنوشت
یک با یک برابر است
از میان شاگردان یکی برخاست
- همیشه یک نفر باید به پا خیزد –
به آرامی سخن سرداد
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
معلم
مات برجا ماند
و او پرسید اگر یک فرد انسان ، واحد یک بود آیا باز
یک با یک برابر بود
معلم خشمگین فریاد زد آری
برابر بود
و او با پوزخندی گفت :
اگر یک فرد انسان، واحد یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود
و آنکه دستی پاک و فاقد زر داشت
پایین بود
اگر یک فرد انسان، واحد یک بود
آن که صورت نقره گون
چون قرص مه می داشت
بالا بود
و آن سیه چرده پایین بود
حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود
مال و نان مفت خواران از کجا آماده می گردید
یا چه کس دیوار چین را بنا می کرد !!
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
یک اگر با یک برابر بود
چه کس آزادگان را در قفس میکرد؟
معلم ناله آسا گفت:
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید
یک با یک برابر نیست!!
 
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 2 بعد از ظهر  توسط امير  | 

 

ماري گمان ميكنم  اشتباه كرده اي
اشتباه در اجتناب از رابطه ي صميمي تر ميان ما
از نظر احساسات  سه چيز انسان را هدايت ميكند.:منطق دل و شهوت.
هر كدام از اين سه در دوره اي مشخص زندگي را هدايت ميكنند .سال هاي سال فقط منطق و دل راهنماي من بوده اند .اما اينك...
من عاشقم  و ميدانم برخورد صميمي زمان خودش را دارد .و سپس ميگذرد.. .
نميخواهم هيچ نكته ي مهمي بين ما فراموش شود چون نميدانيم پس از اين لحظه چه رخ خواهد داد.
رابطه ي ما قوي و كافي است اما نميدانيم اين رابطه كجا مي تواند مرزهاي محدود كننده ي عشق را بردارد در هر حال خود را در دستان تو مي گذارم  يك انسان تنها زماني ميتواند خود را در دستان كسي بگذارد
كه عشقش چنين عظيم باشد ...
كه نتيجه ي اين تسليم آزادي مطلق باشد!!!
و من عاشقم با تمامي وجودم

 موهاي سرم .نوك ناخن هايم 
همه لبريز از اين عشق به تو هستند ماري...


***************************
**************************


به نظرمن جبران در اين نامه  خيلي ساده و زيبا
 احساس،عشق و  تاثير زمان بر آنها  رو معنا  كرده ...


 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 0 قبل از ظهر  توسط امير  |