بعضي وقتا كه ميام اينجا ...ديگه لحظه هاييه كه به اخر خط ميرسم
اگه ننويسم ...ميدونم يه بلايي سر خودم ميارم
يه كم سبك ميشم ...راه نفسم باز ميشه
آره اينجا مي نويسم تا نفس بكشم
اما خودمونيم اين چوب خط ما كي پر ميشه ؟ واحد ما كي ميرسه ؟؟؟؟
اون وقتا ...خيلي وقت پيش ايستگاه واحد رو خيلي دوست داشتم .ميرفتم مينشستم روي يه صندلي خالي و ساعتها به مردمي خيره ميشدم كه ميومدند مي نشستند و ميرفتند ..
حالا بعضي هاشون چند دقيقه بيشتر يا كمتر..
اما بالاخره ميرفتند...بعضيا تنها بعضي دست در دست عشقشون و بعضي با چند تا بچه ي قد ونيم قد ...
اما مهم اين بود كه هيچ كس نميموند ...
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 5 بعد از ظهر  توسط امير
|
