امشب دلم واسه ي امير تنگ شده
خيلي سخته آدم دلش واسه ي خودش تنگ بشه ... من امشب دلم واسه ي خودم تنگه...
واسه ي زماني كه همه چيز اين دنيا رو پاك و مطهر ميديدم
واسه ي روزايي كه خدا رو خيلي دوست داشتم به اخرت به ثواب و گناه معتقد بودم
دلم تنگه براي زماني كه هنوز وارد اين اجتماع گند نشده بودم و كثافت هاي اين
دنيا منو مشغول خودش نكرده بود .
واسه ي وقتي كه پاك بودم و
زلال مثل اب روان.. مثل دريا كه عاشقشم ...و ميدونم يه روز توش ميميرم
بعد سالها
حالا ميفهمم چرا اون آدما وارد زندگيم شدند .آدمايي كه عاشقانه دوستم داشتند و به خاطرم هركاري ميكردند.اين پاكي و نجابت امير بود كه اونها رو اين جور مجذوب خودش ميكرد
مگه ميشه ادم يه شب رو تا صبح كنار يك دختر زيبا و لبريز از شهوت بخوابه اما هيچ كاري نكنه حتي دست بهش نزنه
الان خنده داره حتي واسه ي خودم اما اون امير معني امانت رو خوب ميفهميد ...
خدايا كي اون امير و ازم گرفتي كه خودم نفهميدم ؟ كي اينجوري از درون پوسيدم و گنديدم كه حاليم نشد ؟ كجاي راه رو اشتباه رفتم ؟
حالا بايد اين تن گنديده رو تا اخر عمرم تحمل كنم
اين اوني نيست كه من از دنيا ميخواستم ...
يادمه سا لها پيش وقتي اين آهنك رو گوش ميكردم عجيب لذت ميبردم
اما حالا كه بعد سالها دوباره گوش كردم فقط زجر كشيدم ...زجري تا اعماق وجودم
ميون يه دشت لخت زير خورشيد كوير
مونده يك مرداب پير توي دست خاك اسير
منم اون مرداب پير از همه دنيا جدا
داغ خورشيد به تنم زنجبر زمين به پا
............
من همونم كه يه روز ميخواستم دريا بشم
ميخواستم بزرگترين درياي دنيا بشم
ارزو داشتم برم تا به دريا برسم
شب و آتيش بزنم تا به فردا برسم...
......
اولش چشمه بودم زيرآسمون پير
اما از بخت سياه راهم افتاد به كوير
چشم من چشم من به اونجا بود
پشت اون كوه بلند
اما دست سرنوشت سر رام يه چاله كند
...
توي چاله افتادم خاك منو زندوني كرد
آسمونم نباريد اونم سر گروني كرد
حالا يه مرداب شدم
يه اسير نيمه جون
يه طرف ميرم تو خاك... يه طرف به آسمون
خورشيد از اون بالاها
زمينم ازين پايين
هي بخارم ميكنن زندگيم شده همين
با چشام مردنمو دارنم اينجا ميبينم
سرنوشتم همينه ...
من اسير زمينم
هيچي باقي نيست ازم
قطره هاي آخره
خاك تشنه همينم داره همراش ميبره
خشك ميشم تموم ميشم
فردا كه خورشيد بياد
شن جامو پر ميكنه
كه مياره دست باد...